خرید بک لینک
باز باران با ترانه...... ✓امروز هوای این جا ابری بود و بارون هم نم نم زمین رو کمی تر می کرد.خیلی وقت بود دلم همچین هوایی رو می خواست.دلم می خواست توی همچین هوایی قدم بزنم و فکر کنم.به چی؟؟؟؟؟؟به همه چی.به همه ی چیزهایی که دوستشون دارم و بهم حس خوبی می دن.ولی امرور به جای قدم زدن،روی یه صندلی توی مدرسه نشستم و زیست پیش دانشگاهی رو باز کردم و فصل 3 رو خوندم و تست زدم.البته همون کارهم برام دوست داشتنی بود.این فصل رو دوست دارم.کنکور همین طور نزدیک تر می شود. ؛) و من هنوز روی پله ی اولم. :))))) ✓کلمه ی "براسیکا اولراسه" رو خیلی دوست دارم.می دونستین گل کلم و کلم بروکلی و کلم برگ و کلم بروکسل همشون متعلق به گونه ی براسیکا اولراسه هستن.پیشنهاد می کنم راجع به این موضوع تحقیق کنین.خیلی جالبه. ؛))))) ✓چرا گاهی اوقات نمی تونم منظورم رو به دیگران بفهمونم.یعنی دیگران یه طور دیگه ای برداشت می کنن یا من منظورم رو اشتباه می فهمونم؟؟؟؟؟؟؟؟ نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر ۱۳۹۶ساعت 20:52 توسط سرافینا براون|

برچسب: نویسنده: کوروش نیک‌فر تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 19:57

"متن دل نشین" یه متن دیدم که نمی دونم نویسنده ی متنش کیه.خیلی حس خوبی به آدم می ده.خیلی قشنگه به طوری که یه لحظه دلم خواست جای گوینده ی این متن باشم.گفتم برای شما هم بنویسمش. متن: ((روز روشن و آرامی بود.فقط برگ های درخت غان آرام خش خش می کرد.آن روزها من و خواهرهای کوچکم برای چیدن میوه می رفتیم. توی جنگل خوب بود.به آواز پرنده های کوچک گوش می دادیم.آن سال در جنگل،میوه های توتی فراوان بود. وقتی ظرفهایمان پر شد،آن هارا کنار درخت بزرگی گذاشتیم.این طرف و آن طرف می رفتیم و میوه می خوردیم.ناگهان از جلوی پایم،از لای بوته ها،سنجاب راه راهی بیون جست.)) خیلی قشنگ بود،نه؟؟؟؟؟دلم می خواست ادامه ی این متن رو هم بخونم ولی حتی نمی دونم این متن از کیه.نمی دونم اصلا کتابی هست یا نه.متنش خیلی به دلم نشست.نمی دونم چرا ولی خیلی دل نشینه. :)))))) +دیشب مامانم می گفت تو گیاه شناس بشو.فکر کنم زیادی داشتم از "براسیکا اولراسه" حرف می زدم. :)))) اگه می خواهین اندکی بفهمین "براسیکا اولراسه" چیه،پست قبلی رو بخونین. نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۶ساعت 9:40 توسط سرافینا براون|

برچسب: نویسنده: کوروش نیک‌فر تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 19:57

آغاز من در دریاست..... ((آغاز من در دریاست آغاز من در دریاست در دریا،دریا دریا آغاز دنیاست)) امشب انیمیشن "ترانه ی دریا" رو تماشا کردم.انیمیشن قشنگی بود.بعد از دیدنش کلی احساس مختلف به من دست داد.بار اول که دیده بودمش یعنی توی تابستون،متوجه موضوعش نشدم.گنگ بود یه جورایی.ولی امشب موضوعش رو فهمیدم.قشنگ بود.کلا من به این طور چیزای رویایی علاقه ی زیادی دارم."سیشا" رو دوست داشتم.یکی از شخصیت ها بود.نمی دونم نویسنده های این انیمیشن ها موضوعاتشون رو از کجا به دست میارن.خیلی خلاقن.نمی دونم که منم به این خلاقی هستم یا نه.همیشه دلم می خواست یه داستان قشنگ بنویسم.داستانی که تا حالا مثلش نوشته نشده.یعنی می تونم؟شاید بعد کنکور به این موضوع پرداختم ؛) ولی الان باید برم درس بخونم.آخه برای پزشک شدن باید درس خوند و تلاش کرد. :) پس فعلا باید بگم:تا درودی دیگر بدرود. ((آغاز من در دریاست و صدایم در ترانه ی دریا جاریست از آغاز تا پایان)) نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۶ساعت 20:33 توسط سرافینا براون|

برچسب: نویسنده: کوروش نیک‌فر تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 19:57

داستان :) سلام دوستان عزیز تصمیم گرفتم داستانی رو که نوشتمش(تا همون جایی که نوشتمش.چون نیمه کارست. :) )توی وبلاگ بذارم.فقط امیدوارم که بعد از خوندن هر فصل اون اگه چیز مزخرفی بود بهم نخندین. ؛) برای خوندن داستان به ادامه ی مطلب بروید. :))))) ٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭ داستان: فصل اول "هربرت میلیکان" با چهره ای نگران عرض اتاق را می پیمود.به ساعت نگاه کرد.ساعت 2 صبح بود.او نگران همسرش "روزالیند" بود.همسرش در 9 ماه حاملگی بسیار ضعیف شده بود.او زنی زیبا با موهایی همچون شب سیاه و پوستی سفید و زیبا بود.اکنون وقت آن رسیده بود که هربرت فرزند زیبایش را در آغوش بگیرد.او با خود فکر کرد: -دختر یا پسر فرقی ندارد.باید سالم و قوی باشد.مطمئنم که مثل مادرش همچون قرص ماه است. روزالیند حدود ساعت 12 نیمه شب بود که دردش شروع شد.هربرت بلافاصله دنبال دکتر فرستاد.دکتر "بایر" به سرعت خود را رسانده بود. 2 ساعت بود که بچه هنوز به دنیا نیامده بود.هربرت نگران بود و سخت به فکر فرو رفته بود که ناگهان صدای گریه ی نوزادی او را از افکارش بیرون آورد.لبخند بر لب های هربرت نقش بست و با سرعت به طرف در اتاق رفت که در باز شد و خانم پرستاری در حالی که نوزادی را در آغوش گرفته بود بیرون آمد.حربرت به محض این که نوزاد را دید گل از گلش شکفت.نوزادی زیبا بود.موهایی سیاه چون سیاهی شب و چشمانی به

برچسب: نویسنده: کوروش نیک‌فر تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 19:57

داستان(فصل دوم) سلامی دوباره ممنونم از همه ی شما که داستانم رو با دقت خوندین و نقدش کردین.امیدوارم واقعا لایق این همه دقتتون بوده باشم. :)))) فصل دوم داستان رو در ادامه ی مطلب بخونین. ٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭ داستان: فصل دوم صبح روز بعد،مراسم تدفین روزالیند به خوبی برگذار شد.هربرت از جنگل نزدیک شهر گل های مینا و از باغ خانه شکوفه های گیلاس را چیده بود و درون تابوت روزالیند قرار داده بود.هربرت غمگین بود آن طور که در تمام مراسم تدفین اشک می ریخت و لبخندی بر لب نداشت.مادر هربرت در تمام این مدت مراسم را اداره می کرد و تمام وسایل مورد نیاز را تامین می کرد.علاوه بر این وظیفه ی نگهداری از نوزاد کوچک را نیز بر عهده گرفته بود.بعد از مراسم هربرت هنوز هم در کنار قبر روزالیند نشسته بود.چیزی نمی گفت.اشک نمی ریخت.فقط به دور دست خیره شده بود. ٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭ مادر هربرت از خواب برخاست و به اتاق نوزاد رفت.نوزاد زیبا در خواب نازی فرورفته بود.به سمت پنجره ی اتاق رفت و به بیرون نگریست.ناگهان هربرت را دید.او در کنار باغچه ی محبوب و پر از گل همسرش روزالیند که خود روزالیند آن ها را پرورش داده بود،نشسته بود و به آن ها خیره شده بود.باران می بارید.هوا گرفته بود و قطره های باران مانند ترکه ای به صورت هربرت می خو

برچسب: نویسنده: کوروش نیک‌فر تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 19:57

شازده کوچولو :) کتاب شازده کوچولو بیشتر از اون چیزی که فکر می کردم قشنگ تر بود.چندماه پیش یک دوست این کتاب رو به من داده بود ولی من تا همین چند روزپیش نخونده بودمش.باعث خوندنش هم یه انیمیشن قشنگ شد که درواقع آخر انیمیشن هم ادامه ی پایان کتاب شازده کوچولو بود.(یعنی آخر انیمیشن توی کتاب نبوده،همین طوری آخر انیمیشن اورده شده بود.نمی دونم فهمیدین چی گفتم یا نه.)نمی دونم چرا ولی به نظرم این کتاب سرشار از مفاهیم عمیق بود.به جز این کتاب یه کتاب دیگه هم هفته ی پیش خوندم.کلا کمبود وقت رو گذاشته بودم کنار و این کتاب رو می خوندم.این یکی کتاب هم به نظرم قشنگ بود.دلم می خواست برای یه نفر تعریفش کنم ولی مثل این که دوستانم اصلا علاقه ای به شنیدن این کتاب ها ندارن.همش سرشون توی کتابای درسی و کنکوره.منم باید بیشتر از اینی که درس می خونم درس بخونم. ❐بعدالتحریر1:از سه چیز خیلی بدم میاد.یکی از اون سه چیز بدقولیه.بدقولی ای که این چند روز اخیر از یک نفر دیدم رو تا حالا ندیده بودم.یکی نیست بهش بگه لطفا یا قولی نده یا قولی می دی بهش عمل کن.الان از دست اون آدم ناراحتم. :(❐ ❐بعدالتحریر2:ببخشید دوستان.متاسفانه هنوز چیز زیادی از فصل 3 داستان ننوشتم.اصلا شاید دیگه فعلا ولش کنم و بعد کنکور به طور جدی بهش بپردازم.فکر نکنم موضوعش اونقدر ها هم که فکر می کردم جالب باشه.چه قدر خوش خیال می شم بعضی اوقات من

برچسب: نویسنده: کوروش نیک‌فر تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 19:57

"برگ ریزان پاییزی" امروز از کتاب خونه ، 4 تا کتاب گرفتم.هنوز نخوندمشون ولی خیلی دلم می خواد زودتر شروعشون کنم.امروز صبح وقتی از پنجره ی ماشین به بیرون نگاه می کردم پایین درخت پر از برگ بود.تعجب کرده بودم.ولی انگار دیشب اونقدر سرد بوده که باعث شده بود برگ ها بریزن.پاییز هم قشنگیای خودش رو داره ولی نمی دونم چرا امسال به اندازه ی زمستان سرد شده.بعضی وقتا به این فکر می کنم که مردم جاهایی از کشورمون که زلزله اومده چطور با این سرما کنار میان.واقعا سخته.امیدوارم هرچه زودتر باز هم خونه های پر از مهر و محبتشون رو بسازن و زیر سقفشون مثل همیشه زندگی کنن.کاش مردم هم بیشتر به فکر باشن. ❐بعدالتحریر:سعی کنین هیچ وقت بی معرفت نباشین.بی معرفت نسبت به آدمایی که دوستشون دارین.من سعی می کنم این طور نباشم ولی بعضی ها گاهی اوقات یادشون می ره معرفت چیه.❐ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۶ساعت 16:54 توسط سرافینا براون|

برچسب: نویسنده: کوروش نیک‌فر تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 19:57

"یک جمله ی قشنگ"

یه جمله ی خیلی قشنگ دیدم.از اینترنت،از یه سایت پیداش کردم.می نویسمش تا این جمله رو یادم نره: «اگر صخره در مسیر رود نبود،رود هیچ آوازی از خود سر نمی داد.» ❐بعدالتحریر:کمی غمگینم. :(❐

نوشته شده در جمعه هفدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 19:50 توسط سرافینا براون|


برچسب: نویسنده: کوروش نیک‌فر تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 19:57

دیشب خواب دیدم که رفتم به یه خیابون که سه تا کتاب فروشی توشه.کتاب فروشی ها هم از این کتاب فروشی ها نبودن که یه مغازه باشه و بعد توی اون مغازه کتاب بفروشن.یعنی یه مغازه ی نقلی و کوچولو نبودن.چه طوری بگم.آهان.جلوی فروشنده ی کتاب ها یه میز بزرگ بود که روش پر کتاب بود.کتاب فروش ها هم توی پیاده رو ی خیابون بودن.خلاصه من توی خوابم دنبال کتاب "جین ایر (Jane Eyre)" می گشتم.توی اولین کتاب فروشی نبود.توی دومی هم نبود.دیگه داشتم ناامید می شدم که توی سومین کتاب فروشی پیداش کردم.ولی وقتی می خواستم بخرمش،مامان گرامی از خواب بیدارم کرد. نمی دونم چرا این خواب رو دیدم ولی فکر کنم به خاطر اینه که دیشب قبل از خوابیدن داشتم به این کتاب و موضوعش و این که چطور این موضوع به ذهن نویسنده ی کتاب رسیده فکر می کردم. چند روز دیگه تولدمه. :) دلم می خواد به عنوان کادو تولد کتاب جین ایر رو بگیرم.داستان راجع به یه دختر به نام جین ایر هست.نمی خوام این رمان رو دانلود کنم.دلم می خواد این رمان رو به صورت یه کتاب داشته باشم.یه کتاب که بتونم صفحه هاشو ورق بزنم.یه کتاب که روی جلد و صفحه هاش دست بکشم.کلا کتاب رو خیلی بیشتر از pdf دوست دارم. :) راستی نویسنده ی این کتاب،خانم "شارلوت برونته" هست.وقتی یه کتاب می خونم که نویسنده اش یه خانمه خیلی خوش حال می شم و ذوق می کنم.دعا کنین هر چی زودتر بتونم این کتاب رو پیدا کنم.

برچسب: نویسنده: کوروش نیک‌فر تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 19:57

:))))) از من نمی پرسی این اشک های جاری از ژرفای سکوتم برای چیست! نمی پرسی زیرا خود می دانی که این اشک ها یادگار خاطرات روزگاران گذشته است! به یاد می آورم شادمانی ایام گذشته را و ای دریغ که چه سان پرواز کردند و رفتند آن روزها. بیهوده طلب می کنم،بیهوده می خوانمشان گویی از یاد برده ام که هرگز باز نخواهند گشت. ✓شعر از "ج.ج.رابیار یویلو". +شاعر این شعر رو نمی شناسم.یعنی نمی دونم ج.ج.رابیار یویلو کیه. +سرما خورده ام بد جور. +چرا بعضی فیلم های سینمایی این قدر جالبن؟ +دلم دریا را می خواهد.دریای آبی و پرتلاتم(املای تلاتم درسته آیا؟). نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۶ساعت 17:7 توسط سرافینا براون|

برچسب: نویسنده: کوروش نیک‌فر تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 19:57

صفحه بندی